ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

جدول...

داشتم جدول حل می کردم می رسم به 5 حرفیه آهو، زل زدی به چشمام و دلت بازی می خواد، میپرسم ابوالفضل آهو چی می شه؟ تو هم با تمام اشتیاق می گی آغو... قربون آغو گفتنت مامان... 10آبان90 ...
10 آبان 1390

عروسک کریر...

به گفته ی یکی از دوستام(آمی) خواستم خرید اینترنتی بکنم از نی نی سایت... حدود ماههای 6 یا 7 بارداریم بودم، از این عروسک کریر خوشم اومد، تو خونه مطرح کردم گفتن به خرید اینترنتی تو ایران فعلا اعتمادی نیست یه چیزی انتخاب می کنی یه چیز دیگه تحویل می گیری... تو دلم مونده بود، آخه یکی از دوستانی که این عروسک گرفته بود نوشته بود پسرم اولین چیز و عزیزترین اسباب بازیش این عروسکه... تا اینکه داشتیم سیسمونی خرید می کردیم تو یکی از فروشگاهها دیدمش و با چه ذوقی خریدمش... امروز5 آبان که گذاشتمت تو کریرت کلی با این عروسک آویز بازی کردی... خیلی خوشحالم... معلومه مامان خیلی ذوق کردم... نه؟!   ...
5 آبان 1390

عقد دایی حسن...

چهارم آبان نزدیک میشدو من نگران تغذیه شما می شدم، آخه لباسی که برای جشن دایی حسن گرفته بودم جلو باز نبود و من مجبور بودم برای چند ساعت حضورت در جشن شیر بدوشم، این کار و از دو روز قبل شروع کردم و خدا رو شکر مسئله شیر شما هم حل شد... روز چهارشنبه رسید، خاله منا از سرکارش اومد خونمون و به اتفاق خاله رفتیم آرایشگاه، در آرایشگاه تو کریرت آروم خوابیدی و فقط دو باری برای شیر بیدار شدی، بابا اومد دنبالمون و از اونجا بقیه نفرات و برداشتیم و به سمت تالار پیش رفتیم، تو راه سرحال بودی و آخرهای راه خوابیدی، بارون می بارید... در سالن اول از همه عوضت کردم تا خیالم راحت بشه، رفتیم اتاق عقد، اونجا رو ، رو سرت گذاشتی، تو نمازخونه کمی بهت شیر دادم، آخه می تر...
5 آبان 1390

کیک...

دیشب بعد از برگشتن از عکاسی و خونه ی مامان جون ، رفتیم خونه ی عمه زینب، ساعت حدودا 11 بود که عمو محمود رفت بیرون و برات یه کیک با این متن گرفت:" ابوالفضل خوش اومدی" خیلی هیجان آور بود، دستشون درد نکنه... ...
1 آبان 1390